نقش اشتباهات در شکستن غرور  

این درست که وقتی دچاریک
اشتباه اخلاقی در رفتارم می شوم یا به علل اخلاقی جسمم دچار مشکل می شود ازخودم
نسبت به سابق احساس رضایت ندارم اما خوبی این اشتباهات این است  که مرا از برج غرورم می کشد پایین. مشکلی که من
دارم این است که هرچه پیشرفت می کنم همزمان با آن غرورم هم زیاد می شود و چشم دیدن
کسانی را که درموقعیت سابق من هستند ندارم مدام دیگران را به خاطر پیشرفت نکردن،
توی ذهنم سرزنش و احساس بزرگی می کنم اما وقتی که خودم هم مثل آنها می شوم دیگر
غر

ادامه مطلب  

خدا حافظ ای نان و برنج و سیب زمینی !  

دیگر
خسته شدم از خودن نان و برنج و سیب زمینی. هرکاری هم کردم که یک خاکی توی سراینها
بریزم که باعث اضافه وزنم نشوند نشد که نشد که نشد. سردخواری هم نتیجه نداد. بعد
از کلی دوندگی و دمبل زدن و تحمل گرسنگی دیدم هنوز آب از آب تکان نخورده است. لجم
درآمد و این کوفتیها را گذاشتمشان کنار. بردم نانهایم را دادم همسایه. سیب
زیمینیهای کباب شده لذیذم را ریختم دور. برنجهای پخته را هم می ریزم صبرکن. خیالم
راحت شد. آخر این چه کار احمقانه ای بود که من می کردم؟ هی ورز

ادامه مطلب  

زمستون تن عریون باغچه چون بیابون ....  

سلام خوبین میبینم که بلاخره زمستون واقعی اومد و دیگه همه جا پر شده از عکسهای زمستونیو برف بازیو آدم برفیهفته پیش نوشتم که حالم بد بود و به مرور بهتر شدم برادرمم که پیشمون بود چهارشنبه صبح برگشت خونه منم برای شب بلیط تاتر گرفتم آن سوی آینه تو تاتر شهرزاد بود . همسر از سر کار اومد منم از خونه بامترو رفتم یه جورایی مسافرت بود برامون و خیلی خوش گذشت قبل تئاتر ژوله رو دیدیم اونجا و دو سه نفر دیگه خیلی دلم میخواست برم با هاش حرف بزنم ولی همیشه میگم ی

ادامه مطلب  

لاغری و اعتیاد  

یادم است وقتی که مدتی بود افتاده بودم توی
مصرف هروئین هر روز بی ریخت تر و بدقیافه تر می شدم نه غذایی داشتم بخورم و نه
اشتهایم می کشید. تا وقتی که خماربودم که اصلا میل به غذا پیدا نمی کردم وقتی هم
که نشئه می شدم دیگر به یک کیک و نوشابه اکتفا می کردم. یک روز برادر کوچکترم بهم
فهماند که مادرم ناراحت است که چرا من هر روز استخوانی ترو بی ریخت ترمی شوم.
عکسهای آن موقع خودم را که می بینم وحشتم می گیرد. بهانه کردم که با این وضعیت بی
پولی و بی غذایی انتظارد

ادامه مطلب  

زندگینامه من (3)  

اکنون درسن پنجاه و سه سالگی هستم که اینها را
می نویسم. اما هنوزهم سایه ترس و وحشت دوران کودکی ام را که درتهران با دعواهای
جنون آمیز پدرمادرم  آغازشد احساس می کنم.
نعره های پدرم سر سفره شام، پرت کردن قابلمه و کوهی از وحشت که دردلم می نشست.
آنطور که بعدها فهمیدم پدرم حدود بیست سال از مادرم بزرگتر بود و همین یکی دوسال
پیش بود که از زبان مادرم شنیدم که او را به زور به زنی داده اند. آیا این ترس و
وحشت دائمی نتیجه همان ازدواجهای اجباری است که من و بر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1